یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر م ا، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:38  توسط پویا
|
ه آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت...
این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت
چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از هوس
آی دنیا بیزارم ازت
ازت..
ازت...
ازت......
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:59  توسط پویا
|
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 16:17  توسط پویا
|
لمس کن
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست.
تا بدانی نبودنت آزارم میدهد.
لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیت و عریان.
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد...
لمس کن گونه هایم را که خیس است و پر شیار.
لمس کن لحظه هایم را....
تو یی که می دانی چقدر عاشقت هستم..
لمس کن این با تو بودن ها را...
لمس کن...
ببار ای باران خیالی من دراین شب دلواپسی
بهت نگفتم تاحالااینکه چقدردوست دارم
اماحالابهت میگم بی تودارم کم میارم
بهت نگفتم تاحالاکه بدجوری عاشقتم
بهت نگفتم تاحالا اماحالابهت میگم
داری کجاها میکشی بازاین دل دربه درو
قشنگ مهربون من اینجوری ازپیشم نرو
دلم میخوادباورکنی ازته دل میخوام تورو
وقتی میگم بمون بمون وقتی میگم نرو نرو
چقدر سخته که....
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري.
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده.
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري.
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده.
چقدر سخته تو خيال ساعتها باهاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي.
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري.
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:59  توسط پویا
|
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی
غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه
اینکه رفتنت سادست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره اخر جاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه... رسم این دنیا
خداحافظ .... خداحافظ.... همین حالا
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:34  توسط پویا
|
منتظر كسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي،
حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه:
"اين دنياي منه"
نگران كوچكيت بودم ......
ديدم آنچنان زود بزرگ شدي كه ديگر در دستانم نمي گنجي ...
حال نگران بزرگي توأم ......
ترسم روزي آنقدر كوچك شوم كه ديگر در انديشه ات هم نگنجم
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:22  توسط پویا
|
از همان روزي که دست
حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت
هابيل
از همان روزي که فرزندان
آدم
صدر پيغام آوران حضرت باري
تعالي
زهر تلخ دشمني در خون شان
جوشيد
آدميت
مرد
گرچه آدم زنده
بود.
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه
انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون، ديوار چين را
ساختند
آدميت مرده
بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين
آسياب
گشت و
گشت
قرن ها از مرگ آدم هم
گذشت
اي
دريغ،
آدميت بر
نگشت
قرن
ما
روزگار مرگ انسانيت
است
سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي
است
صحبت از آزادگي، پاکي، مروت ابلهي
است
صحبت از عيسي و موسي و محمد
نابجاست
من که از پژمردن يک شاخه
گل
از نگاه ساکت يک کودک
بيمار
از فغان يک قناري در
قفس
از غم يک مرد، در
زنجير
حتي قاتلي بر
دار!
اشک در چشمان و بغضم در
گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در
سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن يک
برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي
کنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي
کنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد
روا
آنچه اين
نامردمان با جان انسان مي کنند
صحبت از پژمردن يک برگ
نيست
فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ
نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز
نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز
نخست
در کويري سوت و
کور
در ميان مردمي با اين مصيبتها
صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ
عشق
گفتگو از
مرگ انسانيت است..
فريدون
مشيري.
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 12:31  توسط پویا
|
زندگی به مرگ گفت
: چرا آمدن تو رفتن من است ؟
چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟
مرگ حرفی نزد!!!
زندگی دوباره گفت : من با
آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با
بودنم زندگی می بخشم و تو
نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت :
رابطه ی من و تو چه احمقانه
است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟
دخمه کجا ، نور کجا ؟
غصه کجا ، سور کجا ؟
اما مرگ تنها گوش می داد زندگی
فریاد زد :
دیوانه ، لااقل بگو چرا
محکوم به مرگم ؟؟
و مرگ آرام گفت :
تا بفهمی که تو و دیوانگی و
عشق و حسرت
چه بیهوده
ای 


+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 12:21  توسط پویا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:49  توسط پویا
|
بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کسی کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
او که خوابیده است در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
اگه عشقم حقیره !!!!
اگه جسمم کویره !!!!
اگه همیشه تنهام !!!!
اگه خالیه دستام !!!!
برای تو عاشق ترین عاشق دنیام 
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:47  توسط پویا
|